وصيت نامه شهيد ابراهيم سلمانى؛
آرى بفرمان حسين زمان لبيك گفتم براى پاسدارى از مرزهاى كشورم به جبهه مى روم. خدايا خودت مى دانى كه آرزوى زيارت كربلا حسين را داشتم ولى تير دشمن مجال زيارت نداد.
براى پاسدارى از مرزهاى كشورم به جبهه مى روم
نويد شاهد مازندران در سالروز شهادت شهيد ابراهيم سلمانى مرورى دارد بر وصيت نامه اين شهيد بزرگوار كه در ادامه به آن مى پردازد؛

با سلام و درود بر آخرين حجت خدا در زمين و نائب بر حقش رهبر انقلاب اسلامى ايران امام خمينى و با سلام درود به شهداى صدر اسلام تا كنون.
خداوندا من عاشقم و مرا كه توئى معشوقم. بار الهى به جبهه مى روم تا جان ناقابل خودم را به پاى درخت اسلام بريزم و سرخى خونم گواه بر آن باشد كه عاشق شهادت بودم، آرى بفرمان حسين زمان لبيك گفتم براى پاسدارى از مرزهاى كشورم به جبهه مى روم. خدايا خودت مى دانى كه آرزوى زيارت كربلا حسين را داشتم ولى تير دشمن مجال زيارت نداد، اينك وقت سفر است و مرا ماندن نيست زيرا عاشق را نمى شود در غل و زنجير نگه داشت مى خواهم به امت شهيد پرور ايران پيامى بدهم اما من لياقت آن را ندارم. اما به عنوان برادر كوچك شما اين سفارش را مى كنم امام عزيزمان را تنها نگذاريد و پشتيبان ولايت فقيه باشيد و هر چه امام فرمود انجام دهيد كه ما هر چه داريم از وجود امام است. شما را سفارش مى كنم كه نماز جمعه را هر چه با شكوه تر بر پا داريد و راه شهداى عزيزمان را انجام دهيد.

و اما پيامى دارم به شما مادر و پدر عزيزم؛ مرا ببخشيد كه حق فرزندى شما را به جاى نياوردم، مادر و پدر عزيز افتخار كنيد كه فرزندى همچون من داشتتيد و آن را در راه خدا قربانى كرديد چون من در دست شما امانت بودم و مى بايست روزى مرا بر مى گردانديد. مادر عزيزم در شهادت من كه همانا آغاز زندگيست گريه نكن كه با گريه تو دشمنان دين و قرآن شاد مى شوند. مادر عزيزم در شهادت من همانا آغاز زندگيست گريه نكن كه با گريه تو دشمنان دين و قرآن شاد مى شوند. مادر عزيزم همانا قرآن مى فرمايد: "شهدا زنده هستند" پس ديگر چه غمى باشد كه بهشت خون بهاى من است.

همسرم عزيزم در شهادت من خوشحال باش و گريه نكن. برادر جان به تو سفارش مى كنم كه راهم را كه همانا راه شهدا است ادامه دهيد، اى خواهرانم حجاب تو كوبنده تر از سرخى خون من است و در شهادت من همچون زينب صبور باش و گريه نكن چون روحم بر شما ناظر است. پدر و مادر عزيزم مى خواهم كه اگر من شهيد شدم، مرا در سيد نظام الدين در جوار شهداى بخون خفته دفن كنيد. مرا با همان لباس ارتشى دفن كنيد تا در روز قيامت با آن مشهور شوم. از آشنايان و دوستان مى خواهم اگر بدى از من ديديد به بزرگى خودتان مرا حلال كنيد. خداوندا اينك كه بسوى تو مى آيم مرا درياب.

 با پرچم حسين مادر راهى كربلا بودم      با پاههاى مجروح خود راهى دشت بلا بودم
 تير دشمن ما را مجال زيارت نداد              به اين قلب شكسته مجال عبادت نداد
 سرم مادر ز تير دشمن از تنم جدا شد      راهى آسمان پاك خدا شد
 ديگر مادر وقت سفر است                        فرزندت را در راه كربلا درگذر است
     
(والسلام)                      "ابراهيم سلمانى  9 مرداد 64 جبهه شوش دانيال"

مركزاسنادبنيادشهيدوامورايثارگران/
انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده