شهيد سيد اسماعيل حسينى فرزند سيد صادق در هشتم فروردين 1346 در روستاى چمازكتى شهرستان قائمشهر چشم به جهان گشود. سيد اسماعيل مى گفتند: مسجد مدرسه ما است ما نبايد مساجد را خالى كنيم تا اينكه دشمنان كوردل بتوانند ضربه اى به ما وارد كنند.
مسجد مدرسه ما است ما نبايد مساجد را خالى كنيم
نويد شاهد مازندران: شهيد سيد اسماعيل حسينى فرزند سيد صادق در هشتم فروردين 1346 در روستاى چمازكتى شهرستان قائمشهر چشم به جهان گشود. او از همان كودكى يعنى از دبستان به مكتب خانه مى رفت  و به جرات مى توان گفت: به همه اهل محل خصوصاً خانواده حسينى (يعنى پدر و مادر) سيد اسماعيل را خيلى دوست داشتند. بچه هايشان قبل از اينكه به مدرسه بروند اول با قرآن آشنايى داشته باشند.

جلسات قرآن باعث شد سيد اسماعيل عضو هيئت قرآن شود و بيشتر اوقات وقت خود را صرف صحبت با روحانيون و طلاب مى كرد. ماهى يكبار در خانه يكى از هم محليها جمع مى شدند و درباره قرآن و امام و انقلاب با هم صحبت مى كردند. همين جلسات رفتن اسماعيل باعث شد همه اهل خانه خود را تشويق به قرائت قرآن كند. بعضى از اوقات بيكارى مى نشست و به پدرش قرآن ياد مى داد و هميشه مى گفت ضرر نمى كنيد اگر قرآن ياد بگيريد. چرا كه  در اين دنيا و آن دنيا فقط قرآن و نماز و كارهاى خوب به دردتان مى خورد. او به دعاها علاقه زيادى داشت به خصوص دعاى كميل. در وصيت نامه اش نوشت كه در يكى از شبهاى جمعه بر سر مزارش دعاى كميل بخوانند. همين طور به قرآن خواندن و جلسات قرآنى اهميت مى داد تا اينكه امام خمينى به كمك همين ملت شروع به مبارزه با شاه خائن كرد.

مدتى از پيروزى انقلاب اسلامى نگذشته بود كه صدام كافر جنگ را آغاز كرده بود در همين موقع سيد اسماعيل دروان راهنمايى را مى گذراند و بيشتر شبها با دوستانش در خيابانها نگهبانى مى داد. از مساجد مواظبت مى كرد مى گفتند: مسجد مدرسه ما است ما نبايد مساجد را خالى كنيم تا اينكه دشمنان كوردل بتوانند ضربه اى به ما وارد كنند و در همين موقع بود كه اسماعيل دست از مدرسه كشيد و عضو بسيج محل شد. از 13 سالگى وارد بسيج شد در اين مدت 3بار به جبهه رفت. شبها اسلحه به خانه مى برد و تا صبح به جوانان تيراندازى ياد مى داد. تمام وقت خود را صرف مسجد رفتن و كمك به مجروحين جنگ مى پرداخت تا اينكه كمى بزرگتر شد و داوطلبانه راهى جبهه شد تا بالاخره به جنگ بعثيون كافر رفت.

شهيد سيد اسماعيل حسينى در سن 18 سالگى و داوطلبانه به جبهه رفت و حدود 11 ماه در باختران با جان و دل به جنگ با كفار بعثى پرداخت تا اينكه در تاريخ 7 آبان 65 در بيمارستان 520 ارتش باختران به آرزوى ديرينه خودش كه همان شهادت بود رسيد.

مركزاسنادبنيادشهيدوامورايثارگران/
انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده