حال و هوای عجیب فرمانده سپاه رامسر شهید محمد سليمان نژاد پیش از شهادت:
دوست و همسنگر شهيد محمد سليمان نژاد مى گويد: قبل از شروع عمليات به من گفت احمد بيا كنارم بنشين. گفت كفنى دارم كه قسمت هاى از آن را جوشن كبير كامل نوشته ام، مى خواهم هر كدام از ما زودتر شهيد شد، ديگرى را شفاعت كند. من به شوخى به او گفتم: تير به ما نمى خورد. گفت: بيعت مى كنى؟
فرماندهى كه معلم و مربى اخلاق و ايمان بود
نويد شاهد مازندران: شهيد بزرگوار محمّد سليمان نژاد، فرمانده وقت سپاه رامسر، معلّم و مربّى اخلاق و ايمان بودند. فردى عارف، متواضع و تمام جوانب شرعى و مذهبى را رعايت مى نمودند. سالها قبل از انقلاب ايشان را مى شناختم، هر وقت كه به منزل ايشان مى رفتم، قرآن يا نهج البلاغه اى در دست داشته و گوشه اى از اتاق تك و تنها مشغول مطالعه يا عبادت بودند. در صحبت ها و گفتگوها هميشه از كلام خدا و قرآن سخن به ميان مى آوردند. زمانى كه وارد سپاه شديم، بارها در پيست نگهبانى حضور داشتم که ايشان  را در اتاقشان مى ديدم، مشغول خواندن نماز شب بوده. با اينكه فرمانده سپاه بودند، هرگز با ماشين سپاه به منزل نمى رفتند، تاكسى را ترجيح مى دادند. تمام دعاى جوشن كبير را روى كفن خويش نوشته بودند و موقع اعزام مى دانست كه شهيد مى شود. اولاً او فرماندهى محترم سپاه ما بود و بسيار به او احترام مى گذاشتم.

خاطره ی زيبايى از اين شهيد بزرگوار دارم:
در ادامه عمليات فاو بصره عمليات قائم در هفت تپّه مشغول سازماندهى گردان بوديم. براى فاو كه برادر مقدّرى از سپاه رامسر داخل گردان ما آمدند، گفتند: برادر سليمان نژاد با شما كار دارند. گفتند: كجا هستند؟ گفت: نزديكى يگان دريائى مستقر هستند. رفتم خدمت ايشان، سلام و عليك كردم، ايشان به من رو كردند و گفتند: احمد آقا فردا مى آيم با شما كار دارم. ما فرداى آن روز در گردان مالك نشسته بوديم، ايشان تشريف آوردند و گفتند: تنها مى خواهم با شما صحبت كنم. رفتم داخل چادر فرماندهى نشستم، ايشان با آن متانت اخلاقى كه داشت بسيار آرام و با روحيّه قوى مى گفت: هر جاى اين گردان ميروم به من احترام زيادى مى گذارند؛ ولى من مى خواهم به عنوان يك رزمنده جنگ كنم.

گفتم: شما فرمانده ی ما بودین و اينجا هم فرمانده ی ما هستيد. گفت: نه خير، من از شما قول مى خواهم كه در عمليات شركت كنم و در گردان شما بجنگم. به ايشان قول دادم در ادامه عمليات فاو و عمليات قائم به طرف بصره شركت كنيم. ايشان تمام وسائل را تحويل گردان خود دادند، آمدند گردان ما و وسائل رزم را تحويل گرفتند.

خاطرات ما شروع شد، گفت: شما تجربه زيادى دارید، پس در چنين عمليات پرسنلى گردان را نيز هدايت كنيد، نپذيرفتند. قبل از عمليات يك هفته يا ده روز وقت برايمان تعيين كردند هر شب گردان را بيرون از لشكر داخل بيابان در تاريكى مى برديم و اين شهيد بزرگوار برايمان سخنرانى و نوحه سرائى و مصيبت اهل بيت را مى خواندند كه حتّى بعضى از بچه ها بيهوش مى شدند.

در چادر فرماندهى گردان هر وقت اين شهيد بزرگوار از خواب بر مى خواست، مى گفتم: محمّد آقا همه بچه هاى لشكر در چادر ما جمع مى شوند تا نوحه گوش كنند و گريه كنند. واقعاً ما هم افتخار مى كرديم يك همچنين آدمى در داخل چادر است. آنقدر با هم نزديك بوديم که با هم درد دل مى كرديم. يك شب كه مصيبت فاطمه زهرا (س) عليها را خوانده بود، خودش بسيار گريست. در تاريكى شب، در كنار يك شمع، اين شهيد بزرگوار گفت: هر كس درد دلى با خداى خود دارد صحبت كند كه فردا شب همين موقع داخل فاو هستيم، همه از هم شفاعت بخواهند. ايشان، خدا مى داند كه حقيقت است، دست مرا گرفت و گفت: بيا كنارم بنشين. كنار او نشستم، شمع كم نورى كنارمان روشن بود، به من گفت: كفنى دارم كه قسمت هاى از آن را جوشن كبير كامل نوشته ام، مى خواهم هر كدام از ما زودتر شهيد شد، ديگرى را شفاعت كند. من به شوخى به او گفتم: تير به ما نمى خورد. گفت: بيعت مى كنى؟

گفتم: بله. ايشان سوزن ته گرد را به انگشت دوم، درست بند اول انگشت از بالا زد، خون آمد. گفت: توهم بزن. من هم زدم؛ ولى خون نيامد! ولى ايشان برايم زدند و خون آمد. گفت: حالا اين خون را با خون تو روى هم بگذاريم، وصيت كنيم. قبل از عمليات حاج آقا نحوى امام جمعه رامسر تشريف آوردند و سخنرانى كردند، ما هم عكس گرفتيم و رفتیم در عمليات و جانانه جنگيدیم، چند دقيقه پس از سقوط سه راهى كارخانه ، ايشان به من گفت: اين سه راه همين است؟ گفتم: بله. با شجاعت در مقدّم ترين خطوط در كنار من بودند و مى جنگيدند، خيلى خوشحال و سرحال هم بودند.

لوح چندرسانه شهيد محمد سليمان نژاد/ بنیاد شهید و امور ایثارگران مازندران
انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده