شهيد احمد احمدى فرزند محمد در پنجم دى ماه 1333 در بهشهر ديده به جهان گشود. احمد قبل از عزيمت به جبهه براى اولين بار با لباس فرم به زادگاهش نزد پدر و مادر آمد با همه خداحافظى كرد. مادرش او را از زير قرآن گذراند او خالصانه قرآن را بوسيد و پيشانى تسليم بر آن نهاد. انگار ميدانست كه خدا او را پذيرفته است و ديدارى زيباتر و مهمتر از ديدار فرزند دارد.
شهيدى كه ميدانست ديدارى زيباتر و مهمتر از ديدار فرزند دارد
نويد شاهد مازندران: شهيد احمد احمدى فرزند محمد در پنجم دى ماه 1333 در خانه اى محقر ولى گرم از تلاش پدر و مادرى زحمتكش و روشن از نور اسلام و ايمان به خدا در بهشهر ديده به جهان گشود. در نوجوانى قرائت قرآن را آموخت و تحصيلات خود را در حالى باتمام رساند كه مانند هر مسلمان زحمتكش ديگرى مجبور بود تعطيلات را كار كند. در سال 1353 به استخدام نيروى هوايى درآمد از همان آغاز داراى روحيه اى ايثارگر و پرخروش بود. مردم انقلابى برهبرى امام امت عليه ظلم و بى دادگريهاى شاه مزدور قيام كردند. او نيز با آنكه در ارتش شاهنشاهى خدمت مى كرد خيلى زود امام را شناخت و به مردم پيوست. در طول انقلاب اسلامى بقول خودش (بارها خداوند مرا خواست اما لبيك نگفتم). با اوج گيرى انقلاب و متزلزل شدن كاخهاى سلطنت جزء اولين نيروهاى نظامى بودند كه به اسلام و انقلاب  پيوست و با رهبرى امام، دست در دست امت كاخهاى ظلم و فساد را فرو ريختند او در لحظه لحظه درگيرى ها در پادگان و رساندن اسلحه به مردم حضور داشت. وى در هنگام خروج از پادگان خيابان به خيابان مورد تعقيب گارديها بود. هر آن از راديو و تلويزيون كمك مى طلبيدند اسلحه را برداشته و روانه ميگشت.

بعد اينكه انقلاب وارد مرحله اى تازه شد، آمريكا با دندانهاى تيز تر به ملت ايران حمله ور شد تا شايد اين ملت شكستنى باشد اما باز با رهبرى امام و خون رزمندگان و طاقت پدران و مادران و اتحاد مردم مسلمان اين ترفند بجايى نرسيد و بقول احمد(صدام خود را وارد صد- دام كرد). احمد نيز عاشقانه چندين بار به جبهه رفت و توانست به خط مقدم برود. آخرين بار همراه ديگر برادران رزمنده در خط مقدم به پاسگاه شرهانى رفتند و آنجا بود كه خداوند او را طلبيد. در آنجا بود كه بعد از اين فراز و نشيبها خداوند او را شايسته ديدار خود ديد و در آنجا بود كه احمد ثابت كرد بدور از پليديهاى زمانه و بقول خودش بدور از خواستهاى بشرى خالصانه و مريدانه و عاشقانه الله را مى خواهد و خداوند او را پذيرفت و او نيز لبيك گفت.
جالب اين است قبل از عزيمت به جبهه براى اولين بار با لباس فرم به زادگاهش نزد پدر و مادر آمد با همه خداحافظى كرد. مادرش او را از زير قرآن گذراند او خالصانه قرآن را بوسيد و پيشانى تسليم بر آن نهاد.

انگار ميدانست كه خدا او را پذيرفته است و ديدارى زيباتر و مهمتر از ديدار فرزند دارد. سرانجام در تاريخ 7 آذر 1361 به درجه شهادت نائل آمد و دو روز بعد از شهادتش همسرش براى او دخترى به دنيا آورد. از همان جبهه براى همسرش نامه اى نوشت كه نام فرزندم را سميرا بگذار انگار ميدانست همسرش بايد هم پدر باشد و هم مادر.

مركزاسنادبنيادشهيدوامورايثارگران/
انتهاى پيام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده