شهيد كمال الدين مولايى فرزند جلال الدين در دوم آذر سال 1347 در شهر بابلسر به دنيا آمد. همواره در درس ها با نمرات عالى قبول مى شد ولى در آن سال تجديد شد. در تابستان به او قول دادند اگر درسهايت را بخوانى براى رفتنت به جبهه فكرى مى كنند و او با عشق شركت در جنگ با تلاش چشمگيرى در تمام دروس قبول گشت.
دانش آموز شهيدى كه به عشق رفتن به جبهه جنگ درس خواند
نويد شاهد مازندران: شهيد كمال الدين مولايى فرزند جلال الدين در دوم آذر سال 1347 در شهر بابلسر و در خانواده اى كوچك و متوسط و عاشق مذهب به دنيا آمد. پدرش كارمندى ساده و مادرش خانه دار بود و هر دو انسان هايى مؤمن و معتقد بودند.

شهيد كمال الدين دومين فرزند خانواده و اولين پسر بود. او دوران طفوليت خود را در دامان مادرى مؤمن پرورش يافت و همواره با خانواده در مسجد محل و عزادارى ها شركت مى كرد و جسم و جانش با دين عجين مى شد و رشد مى كرد. در هفت سالگى پاى به دبستان گذاشت و با آنكه در دوران ستمشاهى بود ولى پدرش در انتخاب مدرسه وسواس بخرج داده و او را در دبستان ولى عصر(عج) كه در آن دوره تنها دبستانى بود كه اولياء آن انسانهايى مؤمن و معتقد بودند نام نويسى كردند و او كه در خانه اى مذهبى زندگى مى كرد، در مدرسه هم از رهنمودهاى معلمان فهيم و معتقد خود بهره مى گرفت. در كلاس چهارم بود كه خداوند بزرگترين مصيبت زندگى اش را كه شايد امتحانى بزرگ در سن كم بود بر او نازل كرد و آن از دست دادن مادرى با آن همه مهر و صفا بود با آنكه روح لطفش دچار بحران شده بود ولى دوران دبستان را به پايان رساند. در آن ايام انقلاب شكوهمند اسلامى به پيروزى رسيد. شهيد كمال الدين از همان كودكى عاشق اهل بيت بود و در گروه سرود مسجد محل شركت داشت و در زمان سالگرد تولد حضرت مهدى (عج) از جمله كودكانى بود كه در جشن برنامه ى قرآن و سرود را اجرا مى كرد.

در دوران تحصيلى راهنمايى بود كه جنگ تحميلى آغاز گشت و او تنها همّ و غمّش جنگ بود و سعى و تلاش فراوان براى شركت و آن داشت ولى به دليل سن كم مانع اعزام او مى شدند. در درگيرى ها و بحث هايى كه ميان منافقين و جوانان حزب الله محل مى شد همواره شركت مى جست و با سن كم خود آنچه كه برداشت مى كرد و به عقلش مى رسيد در دفاع از انقلاب بيان مى كرد. دوران راهنمايى را با موفقيت و نمرات درخشان پشت سر گذاشت و وارد مقطع دبيرستان شد و در آنجا ديگر تاب و توان نداشت و دل به درس و مدرسه نمى داد. تمام فكر و ذهنش شركت در جنگ و جبهه بود، به همين دليل با آنكه تا آن زمان همواره در درس ها با نمرات عالى قبول مى شد ولى در آن سال تجديد شد.

در تابستان به او قول دادند اگر درسهايت را بخوانى براى رفتنت به جبهه فكرى مى كنند و او با عشق شركت در جنگ با تلاش چشمگيرى در تمام دروس قبول گشت و وارد سال دوم دبيرستان شد. او همواره با خواندن دعاى اجابت از خدا مى خواست تا با رفتن به جبهه موافقت كنند و بلاخره اين دعاها مستجاب گشت و او همواره با دوستان صميمى و عاشق خود در آبان سال 62 به جبهه اعزام گشت و آنها را به كردستان بردند و خداوند كه او را آنچنان عاشق و شيدا ديد كه ديگر معطلى را جايز ندانست و تنها با گذشت يك ماه و اندى او را بسوى خود خواند. آنها براى اجراى عملياتى در تاريخ 11 آذر 1362 سوار بر خودروها شدند و بسوى دشمن پيش مى رفتند و با مين برخورد كردند. او و يكى از دوستانش شهيد شدند و اينچنين برگ دفتر زندگى كوتاه اما پر ثمرش بسته شد و او كه با سن كم ولى عشقى عظيم به اسلام، امامت و ولايت بسوى معبودش كه همواره براى رسيدن به دست به دعا بود پر كشيد.

مركزاسنادبنيادشهيدوامورايثارگران/
انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده