خاطرات و خصوصيات بارز شهيد خليل شمشيربند به نقل از همسر و فرزندان شهيد كه نويد شاهد براى نخستين بار آن را منتشر كرد.
خاطرات و خصوصيات بارز شهيد خليل شمشيربند به نقل از همسر و فرزندان شهيد كه نويد شاهد براى نخستين بار آن را منتشر كرد.

همسر شهيد خليل شمشيربند در مورد خاطرات و خصوصيات بارز شهيد اينگونه مى گويد:
خستگى ناپذير بود و با تمام وجود در خدمت انقلاب قرار داشت. هنگامى كه از ايشان مى خواستم حداقل موقعى كه به مرخصى مى آيد چند روز بيشتر در منزل بماند، در جوابم مى گفت: من آرزويم اين است كه به اسلام خدمت كنم و شهيد شوم؛ هرچند كه لياقت و سعادت شهيد شدن در وجودم نيست شهيد بيشتر در جبهه بود تا در منزل، روزى ماه مبارك رمضان من در مسجد بودم ناگهان دختر كوچكم آمد و گفت يك مردى جلو درب ايستاده و با شما كار دارد.
من دوان دوان آمدم ديدم شهيد خليل است با لباس سبز سپاه، به دخترم گفتم: او پدرت است و به شهيد گفتم آنقدر در جبهه ميمانى كه فرزندت ترا نمى شناسد آن موقع حدود يك سال بود كه در جبهه بود و تازه به مرخصى آمده بود.
شهید مى گفت به گفته امام، ما كه رفتنى هستيم پس چه بهتر است كه در راه دين و » قرآن و اسلام فدا شويم و به نزد خداوند متعال سفر كنيم» از همان دوران كودكى هيچگاه نبود كه نماز اول وقت را فراموش كند دوستان را دورهم جمع مى كرد و به كمك همديگر سوره هاى كوچك قرآن را تلاوت مى  نمودند.

خاطره اى از دختر شهيد (فاطمه خانم):
فاطمه از خاطرات دوران كودكى خود در اين زمينه مى گويد: هرچند در آن زمان  )انقلاب(  سن چندانى نداشتم اما آنچه كه مى ديدم و به  »خاطرم مى آيد اينكه هنگامى كه امام عزيزمان در تلويزيون سخنرانى مى كردند، پدرم بى اختيار اشك مى ريخت و از خدا طلب مى كرد كه به خدمت امام مشرّف شوند و هميشه طلب شهادت داشت به مادرم مى گفت به گفته امام ما كه رفتنى هستيم پس چه بهتر كه در راه دين و قرآن و اسلام فدا شويم و نزد خداوند برويم و سرانجام به آرزوى ديرينه شان رسيدند پدرم در فعاليت هاى مذهبى  قبل از انقلاب و بعد از انقلاب شركت مى كرد بعد از انقلاب در بسيج و مسجد كلاس قرآن و احكام داشت كه من و خواهرم از شاگردان هميشگى او بوديم. ايشان تأكيد داشتند كه دوستان خود را تشويق به اين رده ها نمائيم و مى فرمود از امام اطاعت كنيد و حجابتان را رعايت كنيد و قرآن را ياد بگيريد و به ديگران هم بياموزيد.

دختر شهيد (معصومه خانم) مى گويد:
هرگاه مى خواستيم چادر بدوزيم ميگفتند كه چادر بايد داراى كش باشد و جلوى آن هم دوخته باشد و حتى آستين هم داشته باشد و مى گفت اينطور چادرها حجاب كاملى است و شما بايد باحجابتان مقابل دشمن بايستيد و حافظ ارزش خون شهيدان باشيد.

خاطره اى از دختر شهيد (انسيه خانم):
پدرم بعد از مأموريت برايمان سوغات، روسرى بلندى آورد. هميشه تأكيد داشت که با پوشيدن آن حجابمان كنار نرود. ما هم به گفته او عمل كرده و با حفظ حجاب طورى عمل مى كنيم كه چشم دشمنان را كور و نقشه هايشان را بر هم بزنيم و ادامه دهنده راه خون رنگ پدرمان هستيم.

خاطره اى از فرزند پسر شهيد (آقا مرتضى):
پدرم در سپاه و در كار غير ادارى به مردم خدمت ميكرد و از هيچ چيز دريغ نمى كرد. روزى همراه پدرم به محل كارش رفتم و از نزديك با نحوه كار او آشنا شدم و چون آن موقع من لباس بسيجى پوشيده بودم به من سرباز كوچك و دلاور مى خواندند من از كار پدرم و همكاران پاسدارش خوشم آمد و علاقه وافرى به سپاه و بسيج پيدا كردم.
ايشان به نماز اهميت فراوان قائل بودند و نماز را اول وقت و به جماعت مى خواندند. حتى روزهاى جمعه پدرم با وسيله شخصی خود به صورت صلواتی  نمازگزاران را به نماز مى برد و درمسیر راه نمازگزاران را به برمی گرداند. اميدوارم بتوانم با خدمت به اسلام راه پدرم و شهداء عزيز را ادامه دهم.

انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده