شهيد سيدقاسم احمدى آزاد؛
شهيد سيدقاسم احمدى آزاد فرزند سيدمحمود در سال 1340 در شهر «زیرآب» سوادكوه چشم به جهان گشود. اولین اعزام او به مناطق جنگی، در سال(1358) به کردستان بود که همسنگر دکتر چمران شده بود. بعد از آن، به عنوان مسئول مخابرات و طراح عملیات در جبهه جنوب، مشغول به خدمت شد.
رزمنده اى كه در كردستان همسنگر دكتر چمران شد
نويد شاهد مازندران: شهيد سيدقاسم احمدى آزاد فرزند سيدمحمود در سال 1340 در شهر «زیرآب» سوادكوه چشم به جهان گشود. «پدر سیدقاسم، همیشه می گفت که فرزندمان پسر است. برای همین این نام را قبل از تولد، برای او انتخاب کرده بود.
قاسم، کودکی بیش نبود که پدر در هنگام نماز، او را در کنار خود می نشاند و به او نماز خواندن را می آموخت. در ایام عزاداری امام حسین(ع) نیز، با بستن سربند به پیشانی ‌اش، در صف‌های سینه زنی قرار می‌گرفت تا اینگونه او را با عزاداری سالار شهیدان آشنا کند.

او چهار سال اول ابتدائی را در شهر «پل سفید» گذراند. به گفته مادرش، «معلم کلاس اولش فردی روحانی بود که تأثیر به سزائی در فراگیری مسائل دینی او داشت.»
سیدقاسم از پایه پنجم تا مقطع راهنمائی را در روستای «ورسک» به تحصیل پرداخت. سپس، به دلیل شغل پدر که کارمند راه آهن بود، به نکا عزیمت کرد و دیپلمش را در شهر «ساری» به اتمام رساند. او در نکا، در یک مغازه مشغول پُر کردن کپسول و سیلندرهای گاز بود.
او همچنین در زمینه‌های دیگر، مثل مساعدت مالی به مردم و افراد بی بضاعت، فعال بود و همین ویژگی او، سبب محبوبیتش بین اهالی نکا شده بود.

قاسم علاقه زیادی به نهادهای انقلابی داشت؛ به گونه ای که این امر موجب شد تا در سال 1358، به عنوان نیروی انقلابی، جذب سپاه شود.
اولین اعزام او به مناطق جنگی، در همین سال(1358) به کردستان بود که همسنگر دکتر چمران شده بود. بعد از آن، به عنوان مسئول مخابرات و طراح عملیات در جبهه جنوب، مشغول به خدمت شد. او در درگیری‌های گنبد کاووس و بندرترکمن نیز حضور داشت.

مادر از آن ایام اینگونه روایت می‌کند: «سید قاسم در همه حال به فکر هم سنگران خود بود. یکی از روزهای سرد که به منزل آمده بود، احساس کردم که دست و پایش از سرما بی حس شده است. ظرف آبی را گرم کردم و هنگام وضو، روی دستانش ریختم. اما دیدم به شدت ناراحت شد و دستش را عقب کشید. گفت: برادران رزمنده‌ام سرمای جبهه را تحمّل می کنند. مگر خون من رنگین‌تر از خون آن‌هاست؟»

او در سال 1362، با بانوئی عفیفه به نام «فرزانه کی پور» ازدواج کرد که ثمره آن‌ها «سیدعلی» است.

سیدقاسم، در نهایت در 15 ارديبهشت 1365 که برای یاری تعدادی از دانشجویان دانشکده عقیدتی ـ سیاسی سپاه که در شمال شرقی دریاچه قم در سیل گرفتار شده بودند، رفته بود، با سقوط بالگردهای او و همراهانش، به شهادت رسید.

به گفته مادرش، «استقبال از پیکر سیدقاسم به قدری باشکوه بود که مردم از مسجدجامع ساری تا گلزار «امامزاده عباس»، تابوتش را به دوش کشیدند.»

انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده