شهيد ناصر پورتقى در قسمتى از وصيت نامه خود اينگونه سفارش مى كند؛ اگر جسدم به دستتان افتاد آن را در هر کجائی که می خواهید به خاک بسپارید ولی نامم را روی آن ننویسید تا با شهیدان اسلام باشم فقط خواهش می کنم روی سنگ قبرم این جمله بنویسید پر کاهی تقدیم به آستان کبریای الله.
نويد شاهد مازندران مرورى دارد بر وصیت نامه شهید ناصر پورتقی كه در ادامه به آن مى پردازد؛
نامم را روی سنگ قبرم ننویسید تا با شهیدان اسلام باشم
شهيد ناصر پورتقى فرزند عباس در تاريخ دوم شهريور 1344 در عباس آباد تنكابن چشم به جهان گشود. وى تحصيلات خود را تا مقطع ديپلم در رشته تجربى ادامه داد و به دليل حضور در جبهه ترك تحصيل نمود. براى اولين بار در تاريخ 18 آبان 1363 از طريق سپاه چالوس به جبهه هاى جنوب اعزام شد. وى چند بار از طريق سپاه چالوس به جبهه ها اعزام شد و سرانجام در تاريخ 25 ارديبهشت 1364 در سوسنگرد به درجه شهادت نائل آمد.

نامم را روی سنگ قبرم ننویسید تا با شهیدان اسلام باشم
متن وصيت نامه شهيد:
بنام خدا
قلم بس سنگین است و رساندن چنین مفهومی با عظمت بس دشوار چرا که سخن از الگوها و از نسلها و از نمونه هاست. سخن از ایمان و سر تسلیم فرود آوردن بر حکم خداست.
برترین سرمایه خویش را عاشقانه در مسیر تحقق آرمانهای الهی فدا کردن و سخن از مجاهدت فی سبیل الله است، سخن از سخت کوشان جبهه های حق علیه باطل است و نهایت حرف آخرم سخن از شهید شدن و شهادت است.
پدران مادران و خواهران و برادران بار سنگینی آنهائی که در راه برقراری نظام جمهوری اسلامی شهید شدند بر دوش شماست و تنها شما می توانید این بار سنگین را به رهبری امام امت خمینی به مقصد اصلی برسانید.
پس خواهش می کنم که دعای خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار را هیچ وقت بعد از نمازهای جماعت فراموش نکنید.
خداوندا سوگند به صفات ویژه ات و به شکوه و جلالت و به بزرگترین گامهایت و به فروغ پیامبرانت و به عصمت دوستانت و به خون شهیدانت و به مناجات نیازمندانت و به دعای فقیرانت خمینی را نگهدار. اگر تنم در کربلای ایران پاره پاره شد و گمنام شدم دلگیر نشوید، که چنین آرزویی داشتم.

ولی اگر جسدم به دستتان افتاد آن را در هر کجائی که می خواهید به خاک بسپارید ولی نامم را روی آن ننویسید تا با شهیدان اسلام باشم فقط خواهش می کنم روی سنگ قبرم این جمله بنویسید پر کاهی تقدیم به آستان کبریای الله.

خدایا تو خود می دانی که به امام خمینی چقدر علاقه داشتم و به رهبریت او مطیع بودم و به امر او به جبهه آمدم تا بلکه این جان ناقابل را برای قرآن فدا کنم.

فقط خواهش و درخواستی از تو دارم این است که او را تا انقلاب مهدی نگهدار. برای من گریه نکنید با ریختن چند قطره اشک برای من قلبتان را خالی نکنید بلکه شکها را به اندیشه تبدیل کنید. در انجام وظایف خود بکوشید و قرآن و نهج البلاغه را بخوانید.

ای خواهرانم از دور به انسانها نگاه کنید آنگاه در می یابید که کجا هستید و به کجا می روید به آسمانها و به خودتان نگاه کنید، ذره ای هستید که در مقایسه با آسمان هیچیند ولی بدانید با آن هیچی تان می توانید آسمان را با آن عظمت تکان دهید. خواهرانم به دشمنانتان و به انقلابتان بنگرید و مقایسه کنید اگر ساکت و بی تحرک باشید برایتان گران است ولی اگر اندکی حرکت کنید می بینید دشمنان هیچند. اگر پولی از من باقی ماند آن را به حساب واریز کنید تا آمریکا شرق و غرب بدانند که بعد از شهید شدنم هم از آنها دست بردار نیستم.

در آخر از همه اهالی خانواده ام می خواهم که مرا حلال کنند و همچنین از مادرم می خواهم برای آرزوهایی که برایم داشته اشک نریزد چون از این جوانان و از این آرزوها بسیار بوده که ناکام ماند.
والسلام

انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده