خدایا برای رضای تو قدم در راه مبارزه گذاشتم. خداوند مرا جزء سربازان امام زمان قرار بده. از تو پیروزی و یاری می خواهم. خدایا، اگر در این راه شهید شدم، شهادت و پیروزی هر دو برای من افتخار است.
قدم در راه مبارزه با ظلم
به گزارش نويد شاهد مازندران، شهيد محمدتقى ابراهيمى در نهم اسفند 1344، در روستاى ارم از توابع شهرستان نكا به دنيا آمد. پدرش محمدعلى، كارگرى مى كرد و مادرش فضه نام داشت. تا چهارم ابتدايى درس خواند. كشاورز بود. به عنوان پاسدار وظيفه در جبهه حضور يافت. بيستم مرداد 1363 در بانه توسط نيروهاى عراقى بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. مزار وى در شهرستان زادگاهش واقع است.

متن وصيت نامه شهيد:
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله اشهد ان علی ولی الله
تا آنجا که در توانم است، در حفظ جانم برای مبارزه بیشتر با ظلم می جنگم ولی آنجا که پرنده زیبا و خوشحال شهادت به استقبالم بیاید، از دل و جان به پیشوازش می روم. خدایا برای رضای تو قدم در راه مبارزه گذاشتم. خداوند مرا جزء سربازان امام زمان قرار بده. خدایا اینک می خواهم، در عملیات کربلا یک شرکت کنم از تو پیروزی و یاری می خواهم. خدایا، اگر در این راه شهید شدم، شهادت و پیروزی هر دو برای من افتخار است. پس خدایا گناهان مرا ببخش و مرا با دیگر شهدا محشور بگردان. ای خدا تنها به تو امید بسته ایم و تنها  از تو یاری می طلبیم.

تا آخرين قطر خون حامى امام و راهش باشيد
ای امام عزیز ما رزمندگان جان خود را می دهیم، و در خون خود می غلطیم تا اسلام جاودان باشد. ای امام یک جان دارم و این جان را در راه تو فدا می کنم بزرگترین وصیت من به تمامی کسانی که این وصیت نامه را می خوانند این است که، تا آخرین قطره خون حامی امام و راه ایشان باشند.

و دومین وصیت من این است که، مادرم در زمان با خبر شدن شهادتم بلافاصله به سجده رفته و خدا را شکر کند و این را همیشه در خاطر داشته باشد که، من امانتی بودم به دست شما که صاحب آن خداست و او حق دارد که هر لحظه اراده کند این امانت را از شما بستاند. از تمامی اعضای خانواده و دوستانم تقاضا دارم که با اندوه و گریه خود دشمن را شاد نکنند، زیرا که در این صورت روحم در عذاب خواهد بود.

در مقابل سخنان ضد انقلابيون بى تفاوت و آرام نباشيد 
وصیت دیگرم به شما خانواده و آشنایان این است، همچنان که در زندگانیم هیچگاه، گوش به فرمان ضد انقلاب نمی دادم و بر آنها می شوریدم. بعد از شهادتم هم همچنان از شما می خواهم که، هیچگاه در مقابل این سخنان بی تفاوت و آرام نباشید، و با منطق بر آنها بشورید. مادر خوبم یک وقت فکر نکنی دیگر چون پسر نداری بی سرپرست هستی. هر وقت کسی تو را رنجاند، شکایتش را پیش خدا ببر به هر حال همه ما روزی از دنیا می رویم و این تنها امتحان خداوندی است، خوشا به حال آنکه رو سفید بیرون آید.

خواهران عزیزم، خواهش من از شما این است که، به دختران حال و آینده خود حجاب را بیاموزید که چادر سیاه شما کوبنده تر از خون من خواهد بود.

در خاتمه از تمامی اعضای خانواده و فامیل و دوستان و آشنایان عاجزانه طلب مغفرت می کنم.

(والسلام)


انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده