شهید "سيد كاظم موسوى" وقتى از جبهه به خانه آمد، از اخلاق و رفتار و برخورد دیگری مسلح شده بود. او در لحظات و روزهای آخر عمر با عزت و با خانواده و اطرافیان چنان رفتار مى كرد که گویی این آخرین دیدار و گفتار و رفتار با آنهاست، او میدانست که در آینده سفر در پیش دارد سفری که هدیه اش پیکر خونین مى باشد. داستان زندگى اين شهيد را در نويد شاهد بخوانيد.
سفرى كه هديه اش پيكر خونين بود
به گزارش نويد شاهد مازندران، شهید سید کاظم موسوی بيستم خرداد 1347، در روستای علی تپه شهرستان بهشهر از خانواده ای مومن و مذهبی و متوسط دیده به جهان گشود. پدرش ميرقربان كارگر بود و مادرش حليمه نام داشت.

دوران كودكى
سید کاظم از همان اوان کودکی و طفولیت بدان سبب در خانواده مسلمان و مذهبی پرورش یافته بود مسلمان زاده و علاقه مند به دین اسلام بود و لذا بدین منظور دوران قبل از دبستان وی در مکتب خانه جهت کسب علم و دین مدتی را گذراند تا اینکه به سن قانونی دبستان رسید و به دبستان رفت.

وى دوران ابتدايی را با موفقیت سپری کرد و برای گذراندن دوره راهنمایی راهی شهرستان بهشهر مى شود و سال اول را میخواند، ولی موفق به ادامه تحصیلات نمی شود و به علت وضع مالی و معیشتی دنبال کسب و کار روانه شد و به همین خاطر در یک آموزشگاه کار آموزی برق ثبت نام می کند و با خوشی و سرافرازی این دوره را با موفقیت کسب مدرک قبول به پایان میرساند و در سال بعد در دبیرستان شبانه ثبت نام میکند.

از آنجايکه كه سيد كاظم علاقه زیادی به جنگ و نبرد با باطل داشت به سپاه رفته و جهت آموزش از دبیرستان ترک تحصیل میکند و از طریق سپاه پاسداران روانه پادگان شهید چمران گهرباران مى شود و بعد از گذراندن دوره های آموزشی، نظامی عازم جبهه حق علیه باطل مى شود.

حضور در جبهه
سید کاظم مدتی در کردستان مریوان در پست مقدس بی سیم چی در یکی از گروهانهای سپاه انجام  وظیفه می کرد و پس از مدت سه ماه به مرخصی آمده و پس از چند روز مرخصی دوباره روانه جبهه می شود، که این بار را  به مدت شش ماه در محورهای چناره، بسطام، دیزلی، کانعمت و شهید چمران ماند. او پس از گذراندن شش ماه باز مجدداً سه ماه دیگر به منطقه کردستان رفته و دوباره به مرخصی آمده بود که چند روز بود که دوباره از بهشهر راهی جبهه جنوب، منطقه خون و استقامت خوزستان مى شود.

پس از آن انجام رشادتها در مصاف با بعثی ها چند روز مرخصی گرفت. و این بار بود که در روحیات و اخلاقیات این شهید، انقلاب و دگرگونی عجیبی روی داده بود. او دیگر خاکی نبود او از مرغان بلند پرواز و خونین کفن بود. شهید این بار از اخلاق و رفتار و برخورد دیگری مسلح شده بود، زیرا او در مکتب عشق و مکتب حسین (ع) آموزش و پرورش یافته بود. او در لحظات و روزهای آخر عمر با عزت و با خانواده و اطرافیان و همشهریها یش چنان رفتار مى كرد که گویی این آخرین دیدار و گفتار و رفتار با آنهاست او میدانست که در آینده سفر در پیش دارد سفری که هدیه اش پیکر خونین میباشد.

وقتی که در آخرین مرخصی به خانه آمده بود پدرش به وی پیشنهاد کرد که سید کاظم اینقدر به فکر جبهه و جنگ هستی یک خورده به فکر زندگی خودت باش، اما در جواب پدرش مى گفت: زندگی من در جبهه و جنگ است.

شهید سيد كاظم خیلی به حجاب تاکید مى کرد و خیلی از بی حجابی نگران و هم آرزو داشت که هر چه زودتر مواد مخدر و این بلای خانمان سوز سوزانده شود و جوانان کشور از اعتیاد به اختراع و ابداع و انسانیت روی آورند، ولی مى گفت این یکی از ترفند های کشورهای استعمارگر آمریکا و روسیه است. او در این مرخصی یکماه استراحت کرده و خود را مهیا کرده تا به سفری را که از پیش مى دانست کوچ می کند. او دنیا را با چشمی دیگر می نگریست او آخرت را با چشم بصیرت میدید.

ديدار پدر در جبهه
سید کاظم عازم جبهه می شود و در جبهه های جنوب مدت دو ماه را می گذراند که یک روز از فرمانده اش تقاضای مرخصی کرد از آنجایيکه او در پست بی سیم چی انجام وظیفه مى کرد فرمانده او چون او را نیروی کار آمد و آشنا با منطقه میدانست  دوست می داشت مدتی بیشتر را بگذراند به فرمانده اش گفت: من باید بروم و پدر معلول خود را یک بار دیگر هم که شده او را ببینم. خلاصه آن روز غروب شد و تاریکی شب همه جا را فرا گرفت و سيد كاظم آن شب را در جبهه به سر برد ولی صبح از خواب بیدار می شود دیگر از فرمانده اش تقاضای مرخصی نکرد. و به دوستان و فرمانده اش گفت: من دیگر به مرخصی نمی روم و دوستانش از او سوال کردند چرا نمی خواهی به مرخصی بروی؟ سيد كاظم از جواب دادن امتناع کرد و یکی از دوستان که خیلی با او صمیمی  بود و اصرار زیادی کرده بود (شهید نسیمی ) به این شهید گفت: دیشب در خواب دیدم که یک آقایی به طرف من می آید  و به من می گوید پسرم هر چه فرمانده ات گفته قبول کن وهمان را عمل کن، من در جوابش گفتم: آقا می خواهم بروم که یک پدر معلول جنگی دارم. می خواهم بار دیگر او را ببینم و به او کمک کنم چون برادرانم محصل هستند. آقا فرمود تو حرف فرمانده ات را گوش کن من خودم پدرت را کمک می کنم تو نگران حال پدرت نباش و من هم قبول کردم چون این جواب را شنیدم دیگر نمی خواهم به مرخصی بروم. این شد که پس از چند ساعت راهی هورالعظیم مى شوند و در سرانجام در تاريخ 12 دى ماه 1364 ساعت 5 غروب بر اثر پرتاب واصابت ترکش و خمپاره روحش به ملکوت اعلا پرواز کرد و به لقاء الله پيوست، روحش شاد وراهش پررهرو باد.
به امید آن روز که بتوانیم راهش را ادامه دهیم و اسلحه اش را به زمین نگذاریم.
خدایا – خدایا تا انقلاب مهدی خمینی نگهدار.


منبع: مركزاسنادبنيادشهيدوامورايثارگران بهشهر/

انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده