چند نفر از بچه هاى كارگاه قرار بود براى زيارت به مشهد بروند. او هم دلش مى خواست اما پولى نداشت. مادر او را اميدوار كرد و برايش پول تهيه كرد. از لطف خدا و كرم امام رضا هزينه سفرش مهيا شد. به مشهد رفت و تمام آرزوهايش را به آقا گفت و عاقبت بخيرى را از او طلب كرد.
شهيدى كه از امام رضا(ع) براى خود عاقبت بخيرى را طلب كرد
به گزارش نويد شاهد مازندران، شهيد موسى اسفندسر چهارم آذر 1346، در شهرستان جويبار ديده به جهان گشود. پدرش غلامحسين، كشاورز بود و مادرش روحيه نام داشت. وى فرزند اول خانواده بود. در كودكى به بيمارى سختى مبتلا شد و با لطف خدا و پرستارى مادر كم كم بهبود يافت.

دوران تحصيل
در هفت سالگى پا به دبستان گذاشت. تا سال چهارم ابتدايى درس خواند، اما به دليل فقر خانواده و نداشتن هزينه تحصيل قادر به ادامه تحصيل نشد. بعد از ترك تحصيل او را براى كار آموزى به يك نجارى فرستادند. اما از آنجا كه مورد اعتماد صاحب كار بود به دليل نجات و پاكى اش او را براى كار در منزل به خانه هم مى فرستاد.
موسى 9 ساله هم كارگر نجارى بوده و هم در خانه كمك مى كرد، از پخت و پز گرفته تا جمع كردن و شستن. وقتى به خانه مى آمد يار مادرش مى شد و از برادران كوچكترش مراقبت مى كرد. وقتى مادر خسته از سر كار بر مى گشت صدايش مى كرد، مادرجان بيا اول غذا بخور و خستگى در كن، و بعد به كار ديگر برس. مادر با ديدن پسرش و لبخند دلنشين او تمام خستگى از تنش مى رفت. با خوردن چاى و غذاى گرم انرژى مى گرفت.

موسى در بقيه اوقات بى كارى اش همراه پدر بود. به او در كار كشاورزى كمك مى كرد. شبها وقتى چهره غمگين و خسته مادر را مى ديد او را دلدارى مى داد كه روزى براى او خانه اى خواهد ساخت و ديگر به او اجازه نمى دهد كه سر كار برود. روزها را با سختى مى گذراند، انگار زندگى نبايد چهره خويش را به او نشان مى داد. تا اينكه روزى با شادى به خانه برگشت. مادر در چشمان او برق شادى را خواند، چه خبر شده پسرم؟ براى مادرش تعريف كرد كه چند نفر از بچه هاى كارگاه قرار است براى زيارت به مشهد بروند. او هم دلش مى خواست اما پولى نداشت. مادر او را اميدوار كرد و برايش پول تهيه مى كند. از لطف خدا و كرم امام رضا هزينه سفرش مهيا شد. به مشهد رفت و تمام آرزوهايش را به آقا گفت و عاقبت بخيرى را از او طلب كرد. هديه هاى كوچكى براى پدر و مادر و برادرانش خريد، و اين تنها سفر زندگى اش بود.

موسى كم كم بزرگ شد و از هر فرصتى استفاده مى كرد كه از كارگاه به خانه بيايد تا كمك خانواده باشد و بارى را از دوش آنها بر دارد. عصر وقتى پدر به خانه نمى آمد به دنبالش مى رفت و او را پيدا مى كرد و بسته هاى هيزم و علوفه را از پدر مى گرفت و به خانه مى آورد. برادران كوچكترش را سفارش مى كرد كه كمك پدر و مادر باشند و آنها را اذيت نكنند.

در تابستان صاحب كارش او را به ييلاق براى كار در كارگاه ديگرى مى فرستاد و درخت كوچكى را از آنجا به خانه آورد و در حياط خانه كاشت. نماز را به تاخير نمى انداخت و از كار هاى عبادى اش غافل نمى شد و تكاليف شرعى اش را انجام مى داد.

حضور در جبهه
با شنيدن خبر جنگ عازم جبهه هاى نبرد شد. او را به منطقه ى سومار اعزام كردند و در آشپزخانه به كار پرداخت. براى رزمندگان غذا مى پخت و كار تقسيم غذا را بر عهده داشت. همه دوستش داشتن و صداقت، پاكى و تقواى او براى همه ثابت شده بود. يك سال نيم در جبهه انجام وظيفه مى كرد تا اينكه بر اثر حمله شيميايى بعثيان مجروح و زخمى شد. او را به بيمارستانى در تهران منتقل كردند و به خانواده خود خبر داد. پدرش براى ديدن او رفت ولى مادرش نتوانست برود و موسى در آخرين لحظات عمرش چشمان منتظرش به در بود براى ديدن عزيزانش و سرانجام در تاريخ 17 دى 1365 با پدرش خداحافظى كرد و جان به جان آفرين داد.

مادر منتظر براى برگشت پسر زخمى اش بود تا اينكه به جاى اينكه او را در لباس دامادى اش ببيند جسم بى جان و سوخته اش را در كفن ديد. بدن پاك او را در گلستان شهداى روستاى «شوركاء» به خاك سپردند.

منبع:مركزاسنادبنيادشهيدوامورايثارگران/

انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده