شهيد «منصور حسنى» در سن 6 سالگى در يك حادثه اى در رود خانه محل زندگى غرق شد، ولى خداوند ايشان را براى راه ديگرى ذخيره كرده بود كه مردن بى هدف را از ايشان دور كند و هدفدار و خونين مردن را برايش هديه داد». ادامه زندگى نامه اين نوجوان شهيد را در نويد شاهد مازندران بخوانيد.
نوجوانى كه خداوند به او راه خونين و هدفدار را هديه داد
به گزارش نويد شاهد مازندران، شهيد منصور حسنى نهم شهريور 1341 در روستاى «معلم كلا» از توابع شهرستان محمودآباد به دنيا آمد. پدرش فضل الله، كشاورزى مى كرد و مادرش كوكب نام داشت.

دوران كودكى و تحصيل
شهيد در سن 6 سالگى در يك حادثه اى در رود خانه محل زندگى غرق شد و به طور بى سابقه چند ساعتى در زير پل بود كه اگر حالت عادى انسان را در نظم بگيريم مى بايست براى چند دقيقه اى زير آب خفه ميشند، ولى خداوند ايشان را براى راه ديگرى ذخيره كرده بود كه مردن بى هدف را از ايشان دور كند و هدفدار و خونين مردن را برايش به هديه آورد.
منصور در دامن پر مهر پدر و مادر پروش يافت تا آنكه سن ورود به مدرسه را پيدا كرد و وارد مدرسه شد. دوران ابتدايى را در محل و دوران راهنمايى را در فريدونكنار در يكى از مدارس اسلامى كه مسايل شرعى را در دوران طاغوت مراعات مى كرد گذراند.
در آواخر دوران راهنمايى بود كه انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام عزيز شروع شد بود. تربيت ايشان تربيت اسلامى و در خانواده مذهبى بود.

صاحب انقلاب
منصور در تظاهرات دوران اوليه شروع انقلاب شركت مى كرد و به اندازه مسئوليت خود ايفا نقش مى كرد و در اينجاست كه شهدا را بايست صاحبان اصلى اين انقلاب بدانيم كه چرا كه آنان از روزهاى اول پيروزى انقلاب نسبت به مسايل كشور بى تفاوت نبود.
در اوايل ورود ايشان به دبيرستان بود كه جنگ تحميلى عراق عليه ايران شروع شده بود. باز در اينجا مى بينيم كه صاحبان اصلى انقلاب قد برافراشته و جوانان كشور اسلامى فوج فوج به جبهه هاى جنگ اعزام مى شدند تا سرنوشت كشورشان را از موضع قدرت تنظيم نمايند من جمله جاى پاى شهيد منصور در اين ميان بود.

حضور در جبهه
در سال 61 عزم جبهه كردند و رهسپار خوزستان خونين شدند در اين سال موقعيت جنگ در يك وضيت حساسى قرار داشت به همين منظور مسئولين جنگ تصميم شكيل گردانهاى جانباز را گرفتند كه بر روى اين گردانها حدود 99 درصد تلفات در نظر گرفته شد كه نيروهاى اين گردان مى بايست بدنشان را از هر طريق آماده مى كردند و عضوى از عضوهاى اين گردانها شد. خواست خدا اين بود كه ايشان وقت بيشترى از عصر خود در راه مبارزه با كفار صرف كند.

تبليغ براى جبهه
به خانه برگشت ولى از آنجايى كه عهد قلبى به انقلاب بود و جالب ترين كارهاى ايشان را نيروسازى ايشان بود. شهيد منصور سعى مى كرد كه بيشتر با نيروهاى نوجوان و تازه به دوران رسيده تماس بر قرار كند به همين منظور با افراد بسيج كم سن و سال بر خوردار داشت و با آنها دوست مى شد و موقعيت انقلاب و جنگ را براى آنها توجيح مى كرد. ايشان بعد از گذراندن چند ماهى در محل و تبليغ و تشويق در جوانهاى محل روحش آرام نگرفت و داروى تسكين دردهايش جز جنگ براى خودش نيافت و تصميم به اعزام مجدد مى گيرد و اين بار ديگراجازه والدين را براى خودش ملاك نمى دانست و به بهانه خريد وسايل خانگى سر از خوزستان در آورد و نامه تقاضاى عفو و بخشش از پدر و مادر فرستاد.
منصور در قسمت تبليغات جبهه و جنگ نقش بسزايى داشت. در يكى از همين روزها بود كه در حال تخليه غنائم جنگى بود كه ايشان متوجه نارنجك در حال انفجار مى شود و فرياد مى زند و نيروها را از دور و اطراف ماشين حامل مهمات دور مى كند و خودش را از روى ماشين پرت مى كند كه دستش مى شكند. به مرخصى مى آيد و چند روزى در خانه مى ماند و علت شكستگى را به خانواده حادثه فوتبال بيان مى كند، ولى اين از خشوع و خضوع ايشان بود بعد از چند روزى يكى از همسنگرانش كه مرخصى اش به اتمام رسيد و كمتر با منطقه جنگى آشنايى داشت از منصور راه حل مى جويد و شهيد منصور بلافاصله جواب قانع كننده به او ميدهد و خودش با دست خود گچ آن دست گچ گرفته اش را با اره آهن بر از دست خودش جدا مى كند و همراه آن رزمنده رهسپار جبهه مى شود ولى در اين بار مصلحت اين بود كه براى چند ماهى زنده بماند و به خانه برگشت.

طرح لبيك يا خمينى
حدود بيست روزى در محل بود كه طرح عظيم لبيك يا خمينى به اجرا در آمد و ايشان از اولين لبيك گويان اين طرح بودند. شهيد منصور در اين بار طرح جديدى ريخته بود و تصميم گرفت با رضايت كامل پدر و مادر رهسپار جبهه شود، چون اين بار تصميم گرفت كه براى آخرين بار به جبهه برود.
شهيد منصور در روزى كه از پدر و مادر و افراد خانواده اش خداحافظى كرد ساعتش را به مادرش تحويل داد و گفت مادر عزيزم اين ساعت را نگهدار زيرا ممكن است ديگر اين ساعت را نبينى. گويى كه به او الهام شده بود كه بر نمى گردد بعد از بدرقه اهالى محل رهسپار آمل شد. آن روز به علت زياد نيروهاى داوطلب طرح لبيك مسئولين نيروها را از راه قرعه كشى انتخاب كردند ولى نام ايشان در قرعه نبود ولى شهيد قانع نشد و با وساطت مادرش و ديدن افراد آشنا در سپاه كار اعزام خودش را درست كرد و رهسپار جبهه شد.

بعد از چند روز در تاريخ پنجم اسفند 1362 در عمليات والفجر شش در دهلران شركت كرد و رفت به سوى خداوند تبارك وتعالى، آنجايى كه حسين(ع) و يارانش رفتند، رفت پيش شهداى انقلاب اسلامى نزد مظلوم شهيد بهشتى و يارانش و ديگر شهدا و پس از گذشت سالها هنوز اثرى از پيكرش بدست نيامده است. روحش شاد و يادش گرامى باد.


منبع:مركزاسنادبنيادشهيدوامورايثارگران محمودآباد/


انتهاى پيام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده