نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

كوچه هاي حلبچه

مي‌خواهم براي شما از كوچه‌هاي حلبچه بگويم از كوچه‌هايي كه در يك لحظه ازتحرك ايستاد و شهر را به گورستان تبديل كرد. مي‌خواهم از كودكاني كه در حال نوشيدن شير در يك چشم برهم زدن به خوابي عميق و جاودان فرو رفتند، و از تبلور حقوق بشر در حلبچه بگويم.

فرار از حلبچه

در بخشي از كتاب فرار از حلبچه مي خوانيم: ما هر شب مي‌بايست در جلسه‌اي كه در مقر تيپ برگزار مي‌شد، شركت كنيم، فرمانده تيپ كه يك سرهنگ ستاد تكريتي بود، معمولاً در اين جلسات، تحولات جبهه و وظايف تيپ را برايمان تشريح مي‌كرد. آن شب ـ برخلاف معمول ـ هر چه انتظار كشيديم، سرهنگ نيامد. كم كم مي‌خواستيم جلسه را ترك كنيم.
تنها مرهم دلم سلامتی و بازگشت مهدی بود

تنها مرهم دلم سلامتی و بازگشت مهدی بود

بعد از این‌که نتوانستیم خبری از مهدی بگیریم گفتند باید منتظر باشید، ما خبری قطعی نداریم. اما من در من در آتشی می سوختم که جز دیدن روی مهدی آرام بخشی نداشت. مرهم دل بی قرار من سلامتی و بازگشت مهدی بود.
مثل یک مهندس دوره دیده عمل می‌کرد!

مثل یک مهندس دوره دیده عمل می‌کرد!

با آن که به دلیل جوانی اش و آغاز جنگ و همزمانی با دوران تحصیل نتوانست درسش را ادامه دهد و پا به میدان نبرد گذاشته بود، اما مثل یک مهندس دوره دیده عمل می‌کرد. رفتارش مثل معلم ها بود.
نسبت به مصرف بیت المال بسیار حساس بود!

نسبت به مصرف بیت المال بسیار حساس بود!

روحیه ی بالایی داشت، مدام دنبال کار و فعالیت بود . لحظه ای آرام و قرار نداشت درطول شبانه روز مدام در حال جابجایی بود، یک ماشین استیشن داشت، که همیشه استراحت و خوابش در همان ماشین بود.
از این همه سختی خم به ابرو نمی آورد

از این همه سختی خم به ابرو نمی آورد

شاید اگر بود الان یکی از نوابغ عصرحاضر وکشور ما بود . به دانشگاه نرفته بود و مهندس هم نبود، اصلاً وقت این که به دانشگاه برود را نداشت، هفده ساله بود که جنگ شروع شد و او با شنیدن صدای جنگ حتی منتظر خانواده اش نشد و دست به کار شد و راهی این سفر شد.
پربحث ترین عناوین