نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

راز مزاری غریب در بهشت زهرا

راز مزاری غریب در بهشت زهرا

من و همسرم با دختر دو ساله مان شهلا و خواهر کوچکش که شش ماهه بود در روستای ابو حمیظه از توابع سوسنگرد زندگی می کردیم که جنگ تحمیلی آغاز شد و هر روز روستا و اطراف آن را بمباران می شد.
شهیده فرح سیاحی فرزند حاج حمید| دختر مومن و با حجاب سوسنگردی!

شهیده فرح سیاحی فرزند حاج حمید| دختر مومن و با حجاب سوسنگردی!

دوازده بهار کافی که تو شکوفا شوی. دوازده نوروز بس بود که در قلبها جا بگیری و غم شهادت دلها را بسوزاند. دوازده ماه رمضان توانست تورا به مهمانی خدا برساند و تو از دست بانوی آب آینه زهرای مرضیه، جام کوثر بنوشی.
شهید لیلا بوعذار که بود؟ سربازان بعثی چگونه خواب را از چشمان کودکان سوسنگرد ربودند؟

شهید لیلا بوعذار که بود؟ سربازان بعثی چگونه خواب را از چشمان کودکان سوسنگرد ربودند؟

عربده های مستانه سربازان بعثی، خواب را از چشمان کودکان ربود و رویای شیرین و کودکانه آنها را به هم زد. نعره های زشت افسران متجاوز، ترس را بر دل کودکان حاکم کرد و اشک را به گونه هایشان جاری ساخت.

با مردم سردشت، بيست سال بعد از بمباران شيميايي

«هر روز دلم تاول مي زند!» دل توي دلش نبود، از صبح كه صداي هواپيماها را كه شنيد، ترس چنگ زد توي گلويش... بوي خردل همانطور آمد كه بوي نان تازه مي آمد كه پخته بودند. سر تنور...بوي خردل آمد و پخش شد توي هوا... گرد سپيد نشست روي بدنش... درد توي سرش پيچيد... مماس ديوار نشست روي زمين...
تطبیق با توحش؛روایت آزاده محمد صادق رهنمایی

تطبیق با توحش؛روایت آزاده محمد صادق رهنمایی

پس از گذشت هفت روز از اسارتمان، یک شب ما را به سلولهای دیگری واقع در پادگان نظامی الرشید بغداد بردند. در آنجا نیز از ابتدایی ترین امکانات از قبیل آب کافی، کفش ، لباس و غذا محروم بودیم.خصوصا آب که در آن هوای گرم بسیار حیاتی بود و ما حتی به اندازه رفع تشنگی هم در اختیار نداشتیم تا چه رسد به اینکه وضو بگیریم و یا غسل کنیم.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت سی و پنجم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت سی و پنجم

ساعت 9 صبح بود که جنازه ي یک افسر بعث به نام ستوان دوم جواد جابر علیوي را به یگان بهداري آوردند. این افسر مسئول حزب بعث در گردان ما بود. در حمله ي شما کشته شده بود. حمله براي آزادي خرمشهر بود - عملیات بیت المقدس. حمله، شب قبل شروع شده بود و ما هنوز در پادگان حمید بودیم.