خاطراتی از آمنه براری همسر شهید حاج حسین بصیر که نوید شاهد مازندران برای نخستین بار آن را منتشر کرد.
همسرانه؛ خاطراتی از همسر شهید حاج حسین بصیر
خاطراتی از آمنه براری همسر شهید حاج حسین بصیر که نوید شاهد مازندران برای نخستین بار آن را منتشر کرد.

دعا و وداع قبل از شهادت
حاج حسين آخرين روزی كه می خواست برود به جبهه از همه خداحافظی كرد و برای دختر 2 ماهه اش دعای وداع خواند و بعد راهی منزل مادرش شد. در آنجا جانماز مادرش پهن شده بود و مادرش می خواست نماز بخواند و حاج حسين به مادرش گفت: «كه او حاجت دارد و اول او نماز بخواند» حاج حسين نمازی را كه بوی شهادت می داد را به پايان رساند و برای حاجتش دعا و گريه كرد. مادرش هم برای او دعا كرد كه به حاجتش برسد. حاجت حاج حسين شهادت بود مادرش اين را نمی خواست و بعد حاج حسين خداحافظی كرد و رهسپار جبهه شد و بعد از مدتی كوتاه غروب بهار ارديبهشت غروب غمباری شد. و او به آرزوی ديرينه اش رسيد او واقعاً حالات عرفانی داشت و خودش مشتاق شهادت بود و بيمی نداشت.

حاجت حاج حسین شهادت بود
آخرين شبی كه منزل بود، به او گفتم: كه حاجی ريشت خيلی بلند شده است، كمی آن را نمی تراشی!؟ او گفت: می خواهم سرم را حنا بريزم، برايم آماده می كنی؟ گفتم: من اصلاً از حنا خوشم نمی آيد دوباره گفتم كه حاجی ريشت بلند است نمی تراشی. در جواب حاجی به من گفت: نه اصلاً می خواهم كه خون با ريشم درهم آميخته شود اين را گفت و به منزل مادرش رفت آنجا وضو گرفت تا به مسجد برای نماز برود كه در اتاق مادرش، سجاده نماز مادر او پهن بود رفت و دو ركعت نماز خواند. مادرش كه آمد تا نمازش را بخواند، او گفت: مادر ببخشيد تو را معطل كردم؛ دو ركعت نماز حاجت خواندم تا باشد كه چون سر سجاده تو نماز خواندم خدا حاجتم را بپذيرد. مادرش نيز برايش دعا كرد تا حاجتش را بگيرد. او نمی دانست كه حاجت پسرش چيست. حاجت حاج حسين شهادت بود. صبح كه قصد داشت به اهواز برود؛ دختر كوچكش كه دو ماهه بود را بوسيد و دعای وداع را برايش خواند و خداحافظی آخرش را انجام داد و رفت كه تا يك ماه ديگر خبر شهادتش به ما رسيد.
آرزويی كه داشت و بدان دست يافت، عاشق شهادت بود و به آن رسيد.

عملیات
روزی حاجی به همراه سردار شهيد بردبار و سردار حاج كميل و چند نفر ديگر كه نامشان در ذهنم نيست به منزل ما آمدند و به اتاقی رفتند تا جلسه داشته باشند. آن موقع محدثه بچه ای 3 يا 4 ساله بود به اتاق رفت و در كنار حاجی نشست. بعد از مدتی محدثه به آشپزخانه پی مادرش يعنی من آمد و صحبت های آنها را با من بازگو كرد. بعد از رفتن مهمانان از حاجی سوال كردم كه آيا عملياتی در پيش است؟ پرسيد: چطو مگه؟ من گفتم كه محدثه چنين گفت. اينجا بود كه ناگهان حاجی به خود آمد و گفت كه من فكر نمی كردم بچه به اين كوچكی متوجه حرف های ما می شود و اينكه بی احتياطی نمود بسيار ناراحت شد و بعد از آن بود كه ديگر بچه ها را هم به جمع خود راه نمی داد. (از آن روزها حاجی خانواده اش را به اهواز آورده بود)

همسرانه؛ خاطراتی از همسر شهید حاج حسین بصیر

آرزوی شهادت برای خانواده
آن زمان كه در اهواز بوديم در پايگاه شهيد بهشتی اهواز خانه ای سازمانی به ما داده بودند ما با بچه ها در آنجا زندگی می كرديم. شايد فكر كنيد حاجی هميشه به ما سر می زد ولی اينطور نبود و ما او را همچنان دير می ديديم و علت اينكه حاجی ما را به آنجا برد اين بود كه می گفت آرزو دارم كه خانوادگی به شهادت برسيم تا وقتی كه جنازه ما را به شهر فريدونكنار می آوردند مردم فريدونكنار به خود آيند و صفوف جبهه را خالی نگذارند.

 جشن تولد
خاطره ديگر مربوط می شود به بيست و چهارم دی ماه سال شصت و پنج كه مصادف بود با سال روز تولد حاجی بچه ها تصميم گرفتن برای حاجی جشن بگيرند چند روز مانده مقدمات جشن كه شامل كيك و هدايای مختصری بود با بچه ها از شهر تهيه نموديم آن ايام در اهواز خانه سازمانی سكونت داشتيم و موقع اجرای عمليات كربلای 5 نيز بود حاجی به خط رفته بود آمدنش چند روزی طول کشيد ما غذا را در يخچال گذاشتيم وقتی حاجی آمد جشن را بر پا كرديم و بچه هدايای خود را دادند تا با اين كار بتوانند خستگی را از تن حاجی بگيرند و حاجی با اين كار غافل گير شد.

مرکزاسنادبنیادشهیدوامورایثارگران/
انتهای پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده